عشق خاکی
تا هستم اونم هست ^-^
نسل ما دهه هفتادیا یعنی کز کردن بعد کتک ، یعنی ته کلاس و تقسیم لواشک ، کارت صد آفرین ، ادکلن ساویز ، تلویزیون سیاه و سفید ، آدامس خروس نشان ، یعنی علاالدین وسط خونه ، یعنی نوار کاست ، آلبالو خشکه رو پشت بوم ، پرش رو رختخواب و سقوط آزاد ، یعنی سوختگی نارنجی رنگ رو بلوز کاموایی ، یعنی خوردن ساندویچ کثافتی اونم با ولع ، آتاری و میکرو ، نیمکت سه نفره ، شیلنگ ، فلک بستن و چوب انار ، توپ پلاستیکی ، ویدئو قاچاقی ، جوجه رنگی ، کارت بازی با دمپایی ، فخر فروختن با کتونی میخی ، یعنی حمام عمومی ، یعنی اردو و رضایتنامه ولی و 300 تومن پول ، یعنی تلفن عمومی ، نسل ما توش عشق بود ....
نوكيا 3310 فنلاند، شاخ گوشي هاي قديمي ، دوراني داشت ، اون اوايل اپلي بود واسه خودش ، اينجوري نگاش نكن خيلي مرده به اين گوشي علاقه مند بودم و هستم ، اون قديما يه دونه داشتيم الان نمي دونيم كجاست ! شديدا به دنبال اين گوشي ام
بچگي ها علاقه شديدي به ماشين داشتم ، اينقدر علاقه مند بودم كه فقط بلد بودم ماشين بكشم ، پاترول هميشه سوژه نقاشيم بود ، سلطان ، قدرتمند ، شاهكار ، چي بگم ؟ خداييش خيلي ماشينه ، شاسي بلند نيست كه هست ، خوشگل و مرتب نيست كه هست ، ابهت نداره كه داره ، تازه كولرم داره ! حالا فكرشو بكن يه آدم قد بلند بشينه توش :) . دوست دارم اولين ماشيني كه مي خرم اين باشه ، پاترول 2 درب مشكي
يادتونه ؟ مدرسه موشها ! در به در دنبال اين فيلم مي گردم ، خيلي خيلي خيلي بهش علاقه مندم ، داستان زيبا و صميمي داره ، كپُل رو از همه بيشتر دوس دارم ، اگه داشتين يه ندا بدين چشم انتظار كپلم !! دلم لك زده واسش
هويج خور ، هي ي ي چه بازي باحالي بود، اينقدر قشنگ بود خواب و خوراك نذاشت واسم ، چند وقت پيش رفتم سراغ وسايل قديمم سگا رو كه ديدم ، داغم تازه شد ، چه بازي بود ، دوس دارم يه فرصت پيش بياد تا يه بار ديگه اين بازي رو تا آخرش برم ، البته نمي دونم تلويزيون هاي جديد اين دستگاهها بازي قديم رو تحويل ميگيرن ؟
الان هست به نظرتون ؟ از اين كيف سامسونت هاي اعلا بود ، يادمه تو دست مادربزرگ ها زياد از اين چيزا ميديدم ، ميگن هميشه آدم تو محدوديت ها ستاره ميشه !!!
يادش بخير ! 150 تومن بود ، تو اوج بازار واسه خودش بستني باكلاسي بود ، اينو نصف ميكرديم سر اينكه كي بيشتري رو برداره دعوا ميشد آخرش هم كيم آب مي شد ! نگيد كه از اين كارا نمي كرديد كه روح پينيوكيو احضار ميشه !
25 تومن بود ، از وسط نصفش مي كرديم ، بيشتري رو خودمون بر مي داشتيم و كوچيكه رو يا قايم مي كرديم يا مي داديم دوستامون ، بعد كه تموم مي شد داخلش آب ميريختيم و مي خورديم از اول ،آخ كه چه كيفي داشت ، الانم هست تو بازار منتها قيمتش خيلي خيلي رفته بالا فك كنم همينش باشه 200 تومن

از اين كارا كرديد ؟ بچگي ما دهه هفتاديا اين چيز ميزا بود ، هميشه تو اوج بوديم ، اهداف كوتاه مدت بزرگ داشتيم ، الان بزرگ شدم و واسه رسيدن به سقف برنامه ريزي كردم :)
زمان خودش از اين آدامس گرونا بود ، خيلي باد مي شد ، يادمه اينو به اين نيت مي خريدم كه فقط بادش كنم و آخرشم بتركه و بچسبه به صورتم ، فك كنم 50 تومن بود آدامسش ، هميشه تو جيبم يه دونه داشتم
تكنيكي ترين بازيكن اين بازي بودم هميشه مي بردم ،آخ كه مي باختم عصبي مي شدم و اون دفتررو آتيش مي زدم ، زنگ تفريح هميشه با بچه ها بازي مي كرديم ،پاي ثابت اين بازي من و فرزين بهرامي عزيزم كه از دوستاي خيلي قديميم هست بوديم ، يادم باشه پيداش كردم با هم يه دست بازي كنيم !
دون دون !!! چندش، قيافه رو نيگاه تو رو خدا ! عاششقشم ،اولا خيلي ازش مي ترسيدم ،ولي بعدا دل ما رو به دست آورد ، شما يادتونه ؟
لنگه كفش هاي كهنه خونه رو جمع مي كردم ، مقاومت مي كردم كه مامانم اونا رو نندازه ، بعدش اينقدر روزها و شب هاي زيادي رو منتظر مي موندم تا يكي با چرخ دستي بياد و بگه " جوجه ببر ، جوجه ، جوجه " آخ كه وقتي مي يومد شبيه صحنه آهسته فيلم ها مي شدم ، كفش ها رو ميدام و جوجه ها رو مي گرفتم ، اصلا شانس نداشتم 10 تا مي خريديم ،چهارتاش كه الكي مي مرد ، سه تاشو گربه مي برد ، 2تاشم مريض مي شد مي مرد ، يكيشم از تنهايي دق مرگ مي شد. يادمه يه بار دو تا جوجه سبز و نارنجي گرفتم ، سبزه بر اثر پرتاب بيش از حد به هوا توسط من رفت او دنيا اما اون نارنجيه واسه خودش يلي شد ، همرو دنبال مي كرد ، ديديم كه زيادي شيطونه ، منتقلش كرديم خونه مامان بزرگمون كه اونجا سر عقل بياد ، خلاصه نشد و ديديم شيطنت زيادي داره اينه كه فرستاديمش سر سفره ناهار يادش بخير خيلي بزرگ شده بود .
تيله بازي خودمون ، خيلي به اين بازي علاقه داشتم ، همش مي باختم ، آخرش نشد من يه بار اين بازي رو مث بچه آدم ببرم ، همش با دعوا و سرو صدا مي بردم ،الانم يادم رفت كه چطوري بود بازيش! دنبال اين بازي هم ميرم،البته فك نكنم الان كسي حال داشته باشه اينا رو بازي كنه ؟
هفت سنگ !!! غروب كه ميشد ، پاي ثابت همه كارامون بود ، بعد فوتبال سريع بساط هفت سنگ رو رديف مي كرديم ، كيفمون كوك بود ، دوست دارم يه بارم كه شده اين بازي رو با بچه ها بازي مي كنيم ، هيجان توش داد مي زنه ! وقتي سنگ ها رو مي چيديم انگار يه برج هفت طبقه رو تكميل كرديم ، يادش بخير كلي خاطره دارم باهاش .
اينا رو يادتونه ؟؟ يادش بخير ، اون روز دقيق يادمه ، با معلمم كه خدا حفظش كنه بحثم شد و خيي مودبانه كتابا رو تحويلش دادم و گفتم ديگه نميام مدرسه !! فقط نمي دونم واسه چي بود !
دوراني داشتيم با اين كارت ها ، همه جور استفاده ازش ميكرديم جز اينكه اطلاعاتش رو بخونيم و چيزي ياد بگيريم ،بازياش اگه اشتباه نكنم دست برگردون بود ، بعد اگه كارت بازيكن هاي فوتبال بود رنگ لباس بازي مي كرديم ،يه بازي ديگش هم دمپايي بود فك كنم ، كه با دمپايي كارت هاي چيده شده رو مي زديم !!
وااااااي ، سيب زميني برشته !!! احتياج به هيچ علمي در مورد آشپزي نبود ،سيب زميني رو مينداختيم تو آتيش ، همه خيلي مودبانه پوستش مي كندن ولي من با همون پوستش مي خوردم ، خيلي مزه مي داد مخصوصا با نمك ، غذاي بچه مشتيا بود ، مي خوام آخر هفته دوستامو مهمون كنم !!
مداد قرمز سوسمار نشان ! هنوزم هست ؟ نوكشو زبون ميزديم بيشتر رنگ بده ! قتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتم الکی مداد رو بهانه میکردم ،میرفتم گوشه کلاس دم سطل آشغال بتراشم...وقتی مدادمو میتراشیدم همش مواظب بودم که آشغالش نشکنه و هی تو هم پیچ بخوره... پاک کنای جوهری داشتم که یه طرفش آبی بود و یه طرفش قرمز،موقع مشق نوشتن پاک کن رو اونقد تو دستم نگه میداشتم که عرق میکرد و دفترمون سیاه و کثیف میکرد ،مجبور میشدم پاک کن رو زبون بزنم يا به فرش مي ماليدمش وآخرشم تا میومدیم خوشحال بشم که داره تمیز میشه میدیدیم دفترم سوراخ شده، لامذهب پاكن نبود كه ،پاره آجر بود ، این بلا وقتی هم که میخواستم با طرف آبی پاک کن خودکارو پاک کنم سرم میومد اما هر بار کارمو تکرار میکرد م با اینکه میدونستم آخرش چی میشه ،.... اي خدا چه كارا مي كردم ؟؟
منچ و مارپله ، آي كه چه دوس داشتم ،وقتي از مدرسه مي يومدم خونه آويزون خونواده مي شدم كه يه دست باهم بازي كنيم ، آي كه چه بازي خوبي بود ، هميشه كلك مي زدم تا تاسم شش رو كنه ، تا ببرم ، هميشه هم مهره آبي انتخاب مي كردم چون استقلالي بودم ،مارپله هم كه باحال بود ، مار نيشمون مي زدن پرتمون مي كرد پايين ، ولي وقتي از نردبون مي رفتم بالا انگار با لوبيا سحر آميز رفتم بهشت ، به خدا قسم
خدا لعنت كنه اين سمندون رو ، كابوس شده بود واسم ، هر جا مي رفتم جلو چشام بود ، شب و روز نذاشت واسم ، يادمه كه شيطنتم وقتي از حد مي گذشت مامانم سمندون رو خبر مي كرد ، من هم مودب مي رفتم كنج خونه و به در نگاه مي كردم كه سمندون بياد و منو بخوره ، آخرشم نيومد كه نيومد
من موهام از اينا خورده ي روزگاره ! چه باحال بود
هنوز از اين كارا مي كنين ؟ وقتي بابا و مامانم وسيله جديد واسه خونه مي خريدن ، خيلي خوشحال ميشدم ، حتي بيشتر از اينكه چيز جديد خريديم ، بي اختيار بدون اينكه به وسيله نگاه كنم ميرفتم سراغ اين پلاستيكا ، چه كيفي مي داد ! الانم از اين كار مي كنم پيش بياد
خانواده آقاي هاشمي رو يادتونه ؟ تعليمات اجتماعي سال سوم ابتدايي ، خانواده آقاي هاشمي يه ماموريت خواست بره ، پدر ما در ميومد ، اونا هی واسه خودشون ميرفتن مسافرت! بعد ما بدبختا بايد امتحانشو ميداديم!!! ولي خداييش خيلي به درسش علاقه مند بودم ، خيلي نكته داشت ، آدم با كل ايران آشنا مي شدي
بادكنك شانسي ! يادتونه ؟ فك كنم شماره 31 مي افتاد اون بادكنك نارنجي رو مي بردي ، آخرش نشد اين بادكنك رو ببرم ، از خوراك و شكممون مي زديم ولي اين لعنتي رو نتونستيم حس كنيم
سگ دندان !! مي ذاشتيم تو دهنمون و بچه ها رو مي ترسونديم و آخرشم صادف مي رفتيم دفتر ، وااااااي كه ابتدايي از اين كارا مي كرديم ، اي خدااا
مارشال دوگل در یونان درگذشت ، تست هوش زمان ما بود هه هه
لذت الکی زنگ زدن به خونه مردم و اذیتشون کردن ، دیگه صحبتی ندارم ، لامصب انحراف آوره !
عشق من وروجک ، این تکه کلامش هنو تکه کلام خودمه : "خیلی خوبه ها ! "
شب عیدی مهمون تهرانی اومد خونمون ، خواستم واسه اینکه فضا یخورده عوض شه و مجلسم گرم شه ، اینه که اینا رو تعارف یکی از مهمونامون کردم ، بنده خدا جیغش از بیخ گوشم رد شد وگرنه هممونو کر می کرد ، شب سردی بود ، انباریمون هم مرتب بود ، شب خوبی رو تو انباری سپری کردم :)))
خاطره زیاد بود ، حرفم زیاد واسه گفتن ، خواستم یه چیزایی گفته باشم و خاطرات قدیمم رو زنده کرده باشم ، این روزا اگه حتما وقت بشه میرم سراغشون تا یه بار دیگه تجربشون کنم ، من کودکی ها ساخته شده با این چیز میزاست ، زندگی کردیم با اینا ، چیزای ساده و کوچیکی بودن اما باور کنین توش همش عشق بود ، شاد باشین
نظرات شما عزیزان:

tags:
